تبليغاتX
ای کاش که معشوق از عاشق طلب جان مي کرد!!
ای کاش که معشوق از عاشق طلب جان مي کرد!!

چشمهایم همه سرخ

زل زده سوی افق

پای من مانده ز راه

و سوالم اینست

تا به کی باید رفت

تا کجا باید رفت

من در این وسعت سبز

چقدر تنهایم

تا به کی چشم به راهت مانم

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط الهام|

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط الهام|

میزند باران به شیشه .شیشه اما سردوسنگین

بی تفاوت تلخ وخاموش .شاید از یک غصه غمگین

شیشه در اوج سپیدی .خسته از دلواپسی ها

من نشسته  گنگ ومبهم .میرسم تا عمق رویا

آسمان همچون دل من خیس خیس از بی وفایی

بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی ؟

تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر

من همه میل رسیدن .دل ولی بسته به زنجیر

آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد

تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد

میزند باران هنوز آه .این چنین غم در دل کیست؟

دست من بر شیشه لغزید  شیشه هم با بغض بگریست

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط الهام|

امروز می خوام به یاد بابابزرگم بنویسم که هفته پیش

مرگ اونو ازمون جدا کرد و هممونو داغدار و سیاهپوش کرد

اتفاقی که هنوز باورمون نمیشه .

کاش خواب بود

کاش

کاش

یه روز از باباجونم خواستم که یه شعر برام بگه

باباجونم خیلی شعر از حفظ بود

رو به من کرد و گفت:

(نه تب دارم نه جایم میکند درد

نمیدانم چرا رنگم شده زرد

همه گویند گرمای زمین است

خودم دانم که عشق نازنین است)

نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط الهام|

همه شب صورت خود را رو به خدا خواهم کرد

از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و بر سینه نفس می آید

بر تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد

نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط الهام|

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود/

با چشم و دل کبود عاشق شده بود/

او را به گناه عاشقی دار زدند/

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط الهام|

انتظـــار ديدن تـــو کوله بار سنگيني است که به دوش مي کشم !!!
انتظـــارشيريني است ؛ درديست که دوستش دارم !!!
غمـــي است که رنجم مي دهد ، غمت را هـــم دوست دارم !!!
نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط الهام|

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه

به هم نمی رسند

یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم

هر چه عا شق تری ، تنهاتری


نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط الهام|

خدايا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاه

 

از اينجا که من ايستادم چقدر تا آسمون راه

 

من از تکرار بیزارم از اين لبخند پژمرده

 

از اين احساس يسی که ترو از تو خاطرم برده

 

به تاريکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب

 

 بگير از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

 

 چرا گريم نميگيره مگه قلب من از سنگه

 

 خدايا من کجا ميرم کجای جاده دل تنگه

 

 ميخوام عاشق بشم اما تب دنيا نميزاره

 

سر راه بهشت من درخت سيب ميکاره

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط الهام|

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط الهام|


آخرين مطالب
» تنهایی
» بی تو
» شاید
» باباجون
»
»
» انتظار
» یاد گرفتم
» خدایا
»
Design By : Pars Skin